بچگى هام هميشه موقع برگشت از مهمونى تا برسيم خونه توى ماشين ميخوابيدم و يا سعى ميكردم خونه صاحب خونه بخوابم تا بمونم پيششون ، هميشه ميترسيدم تو مهمونى كار اشتباهى كرده باشم و بابا تو راه برگشت به روم بياره كه اون كار اشتباه رو كردم و دعوام كنه ، به روم بياره كه "ديدم" ، وقتايى كه مهمون ميومد خونمون و يه كار اشتباهى ميكردم همه اش دلم ميخواست مهمونى بيشتر طول بكشه تا فراموش بشه ، ديرتر برن ، بيشتر بگذره تا حواس بابا پرت چيزايى ديگه بشه و يادش بره .ما هميشه از عاقبت كار فرار ميكنيم و با فكر كردن به بد بودن سزاى اعمالمون لحظه لحظه زندگيمون رو به خودمون زهر م
برچسب:
نویسنده: یگانه طباطبایی
تاريخ: سه
شنبه
6 مهر
1395 ساعت: 12:08